تبليغاتX
zigzag dreams

 

 من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي براي من

اي مهربان چراغ بياور

ويك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم!  (فروغ)

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت 16:50 توسط Tala |

Milibuh's photo uploaded Sep 23 2006 02:55

                                                                                                           

                                                                                                        

 

 

 

 

 

                                       What is essential is invisible to the eye........

+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 21:0 توسط Tala |

حدس میزنید این اثر کیه؟؟؟؟؟؟

بله درست حدس زدید این تابلو ی آبرنگ کار هنرمند عزیز آقای آدولف هیتلر است.

اینجا بقیه کاراشو ببینید.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 19:42 توسط Tala |

A brief History of Time/ تاريخچه زمان

 

هميشه به علم نجوم وهر چي كه مربوط به فضا و اون بالا ها مربوط مي شه، علاقه داشتم و همين علاقه باعث شد كه در يكي دوتا ازكلاس هاي اختر شناسي شركت كنم اوليش يكي از فرهنگسرا ها بود ، كانون نجوم آماتوري، متاسفانه اون چيزي كه من توي ذهنم داشتم با محيط اونجا فرق داشت .بيشر وقت كلاس اختصاص به جزوه نويسي از صحبتهاي استاد مي شد كه دقيقا 90 درصد ازاونها رو ميشد دركتابهاي مربوطه پيدا كرد ! ودر ادامه رصد خورشيدي داشتيم كه تشكيل مي شد از يك عدد تلسكوپ (كه بزركنماييش يادم نيست)در محوطه بيرون از كلاس و البته بدون استادكه يه بي نظمي و وقت تلف كني بود.

تابستان پارسال هم يك جاي ديگه، دوره مثلا اختر فيزيك ثبت نام كرده بودم اما تبديل شد به تركيبي از روخواني از يه جزوه  200 صفحه اي توسط استاد گرامي و دو سه بار شب رصدي(صورت هاي فلكي) كه ربطي به دوره مربوطه نداشت، يادم رفت يك كامپيوتر پنتيوم 2 هم داشتيم كه اسلايدهاي سياه سفيد پخش ميكرد!!!!!!! و در جلسه آخرتونستيم تلسكوپ اين كلاس فوق پيشرفته مون رو زيارت كنيم، اونهم به صف.............

به هر حال اين چند خط رو نوشتم كه بگم آقاي "استيون هاوكينگ" روكه ميشناسيد، پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.

همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند. زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه

توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد. كتاب تاريخچه زمان را هم سال 1988 منتشر كرد كه به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد وكيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده و جزو پر فروش ترين كتاب ها بوده است.

 خواندن اين كتاب و هم چنين كتاب ديگرش جهان در پوست گردو( دنباله تاريخچه.......) باعث شد مطالعات در اين زمينه رو كه خيلي وقته فراموش كردم رو ادامه بدم، ( يكي از بخش هاي عجيب و رمزآلود درمباحث كيهان شناسي،سياهچاله ها و ساختمان اونهاست و هاوكينگ در اين كتاب با نظريه ها ومحاسبات خودش ثابت ميكنه چندان هم بدون نور نيستند. فوق العادس. نه؟؟)

 پ_ اگر كسي اينجا رو ميخونه و ميتونه اطلاعاتي در مورد كلاس هاي آموزشي مفيد والبته مجهز به من بده لطفا هر چه سريع تر اين كارو بكنهچون بد جوري دلم هواي اينجور كلاس ها رو كرده( يا حتي اگر علاقمند ويا عضو انجمن هاي نجومي هستيد ، خوشحال ميشم در موردشون بهم اطلاعات بديد.)

See Explanation.  Clicking on the picture will download
 the highest resolution version available.

 

 زندگینامه هاوکینگ                  هر روز یک عکس نجومی  


 

I'm nobody who are you????

 

Are you nobody too?????????

 

Then there's a pair of us – don't tell

 

They'd advertise – You know!

 

How dreary to be somebody!

 

How public like a frog

 

To tell one's name the livelong day

 

 To the admiring bog

 

By Emily Dickenson           

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 1:26 توسط Tala |

...... و بشر در بند توجیهات خویش است. 


 

 

 

 

 

     

 -  خدايا اگر وجود داري، روح مرا ، اگر وجود دارد نجات ده !


  

   آخ چي مي شد زندگي گزينه" آندو " داشت مثل فتوشاپ

        

                                                                                     

+ نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385ساعت 17:43 توسط Tala |

ويرجينيا ولف تا ده سال بعد از خواندن (( در جستجوي  زمان از دست رفته)) چيزي ننوشت مي گفت پروست چيزي براي ديگران باقي نگذاشته.

      

فرانسوي ها به پروست افتخار مي كنند. دليلش ساده  است: يك فرانسوي بورژواي هميشه بيمار، در بستر بيماري، هفت جلد داستان پيوسته نوشته است كه جدا از ارزش منحصر به فرد ادبي اش، به بهترين نحو، فضاي اشرافي اواخر دهه نوزده پاريس را توصيف كرده است. گرچه فضاهاي اشرافي انگليسي در ادبيات آنگلوساكسون بارها و بارها تكرار شده اند، اما حداكثر زمينة اتفاقات عاشقانه رمان هاي پاپ بوده اند. در اين شرايط است كه پروست با در جست وجوي زمان از دست رفته تكليف اشرافيت، روشنفكري و ادبيات اواخر قرن نوزده فرانسه را يكجا روشن كرده، و مايه مباهات همه فرانسويان، فرانسه زبان ها و مستعمرات فرهنگي فرانسه در سراسر دنيا شده است.

.
پروست متولد 1871 پاريس و از يك خانواده بورژوا است. آن قدر ارث به اش رسيده بود كه هيچ  وقت براي پول نخواهد كار كند، در آپارتمان مجهزي در پاريس زندگي كند، هزينه درمان  جسم هميشه بيمارش را به راحتي بپردازد، مدام مهماني بگيرد و براي چاپ كتاب هايي كه ناشران تن به چاپش نمي دادند خودش،پول بپردازد . اين آدم مريض شهرتش را مديون يادداشت هايي است كه در رختخواب نوشت و داستانش را از مهماني هاي اشرافي اطرافش الهام گرفت. ابتدا قرار بود در جست وجوي زمان از دست رفته يك كتاب سه جلدي باشد، اما چون هيچ ناشري حاضر نشد كتاب را چاپ كند و جلد اول را خود پروست با هزينة شخصي در 1913 چاپ كرد، زمان براي چاپ كتاب، از دست رفت و با آغاز جنگ جهاني و تعطيلي صنعت نشر، پروست دوباره كتاب را از اول نوشت و اين بار كار تبديل به هفت جلد شد. پروست بعدها هم مدام در حال تغيير متن داستان بود. و حتي بعد از اين  كه ناشر، متن حروفچيني شده را براي تصحيح در اختيار پروست مي گذاشت، پروست باز مشغول دوباره نويسي آن مي شد. طوري كه يك بار ناشر پس از ديدن تصحيحات پروست، قرارداد را به هم زد. البته ناشرها از طولاني بودن و خسته كنندگي كتاب هم شاكي بودند و مي گفتند چرا بايد مردم چيزي را بخوانند كه 30 صفحة آن به شرح غلت خوردن قهرمان داستان اختصاص يافته است؟ البته وقتي پروست جايزة گنگور سال 1919 را گرفت و كتاب فروخت، ناشرها هم كوتاه آمدند و اجازه دادند پروست به روده درازي هايش ادامه بدهد. البته آن  همه تصحيح هاي متعدد و اضافه كردن به ماجراهاي تودرتوي كتاب، تمركز پروست را به هم نزده و تعداد زيادي از شخصيت هاي داستان در جلد پاياني گرد هم مي آيند. هنگامي كه در نوامبر 1922 مارسل پروست مُرد، هنوز سه جلد آخر رمان منتشر نشده بود و برادرش روبر آن سه جلد را تا سال 1927 چاپ كرد.
ماجراي هر يك از كتاب هاي درجست وجو... نشان دهنده بخشي از سلوك شخصيت اول داستان (كه هيچ وقت اسمش را نمي فهميم) به سمت دنيايي نو است. اين رمان پيش از آن كه داستاني كلاسيك باشد، تك گويي اين شخصيت اول است كه تا حدود زيادي بر خود پروست منطبق است. به همين دليل هم هست كه گاهي آن را نه يك اثر داستاني كه يك اتوبيوگرافي مي نامند. و اين، اتفاقا يكي از علت هاي اهميت پروست هم هست. تا آن زمان، مؤلف هيچ گاه جزو شخصيت هاي داستان نبود و به نوعي يك وقايع نگار داناي كل محسوب مي شد. پروست اما در رمانش اين سنت را كاملا زير پا گذاشت و بي آن كه بداند، پايه گذار رمان مدرن شد. اهميت در جست وجو... در ادبيات فقط به اين دليل نيست، بلكه نداشتن طرح مشخص در رمان، چيزي كه همه نويسنده هاي قبلي از آن وحشت داشتند هم باعث شد كه ملت، پروست را ستايش كنند. در در جست وجو... هيچ حادثه غيرمنتظره اي كه جريان را به هم بزند، ديده نمي شود و هيچ شخصيتي كه سرنخ ماجرا در دستش باشد وجود ندارد؛ در جست وجو ... مثل خود زندگي است. آرام و كسل كننده و در عين حال شگفت انگيز.

در جست  وجو زمان از دست رفته... دستگاه فلسفي خاص پروست و انسان شناسي و هستي شناسي خاص پروست هم هست. پروست در اين كتاب، تكليف عشق، مرگ، خاطره، حافظه، جامعه، ادبيات، هنر و... را روشن مي كند، اما نه مثل فيلسوف ها با قاطعيت و روشني. اين جا هم همان عدم قطعيت و پيچيدگي خود زندگي را داريم. همين پيچيده و چندپهلو نوشتن هم يكي ديگر از دلايل شهرت پروست و رمانش است. در توصيف پيچيدگي متن اصلي، همين بس كه احتمالا جز مترجمين كتاب ها و خود نويسنده، هيچ كس كتاب را تمام و كمال نخوانده. اگر فكر مي كنيد اين طور نيست، خودتان امتحان كنيد. البته شما كمابيش از اين و آن مي شنويد كه همه هشت جلد فارسي يا هفت جلد فرانسه يا انگليسي را خوانده اند، كه بيشتر مواقع چنين ادعايي يك دروغ مصلحت آميز روشنفكري بيش نيست. خيلي ها معتقدندكتابخوان ها به دو دسته در جست وجو... خوانده ها و در جست وجو... نخوانده ها تقسيم مي شوند، كه البته شايد بتوان گفت گروه اول وجود خارجي ندارند. به نقل از:  http://hamshahri.org/

امروز خواندن در جستجوي .... را شروع كردم .خوشحال ميشم اگه جزو كساني هستيد كه خوندينش (حتي چند صفحه) نظر تون را بدونم..

 

                   

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 23:32 توسط Tala |

زندگي رمز آلود نيست واين واقعييت روي هر برگ درخت ٬ روي هر سنگريزه كنار ساحل ودر هر شعاع نور خورشيد نوشته شده است. زندگي از تو نمي ترسد،پس چرا خودش را از تو پنهان كند؟! در واقع، اين تو هستي كه پيوسته خودت را پنهان مي سازي . توخودت را به روي زندگي مي بندي٬ از آن ميترسي. واهمه داري  زيرا زندگي به مرگي پيوسته نياز دارد. بر گذشته بايد مرد . اين است ضرورت عظيم زندگي. اگر بتواني درك كني فهم اين مطلب ساده خواهد بود.

 از گذشته بيرون بيا  تركش كن . گذشته تمام شده است. فصل را ببند. و آنگاه زندگي در دست توست.ولي تو در گذشته مي ماني ، واين چسبندگي هيچ گاه پاياني ندارد و به جاي اينكه تو را به زمان حال بياورد به سوي آينده سوق مي دهد.

كافي است از گذشته و خاطرات بيرون بيايي. گذشته ديگر نيست وآينده هنوز نيست. آنچه موجود است حال است و حال همان خداوندست.

 Grimacher's photo uploaded Jul 26 2006 18:34                                                                             

   آلبوم نقاشی های صادق هدایت

 

 

 

          - نقاشی های صادق هدایت

           عکس ( بالای صفحه سمت چپ) از شاهکارهای دوستم هست ولی فکر میکنم یک اشگالی داره

          یعنی یکمی  منوشبیه یه روحی که تازه از جسمش جدا شده کرده  نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 22:45 توسط Tala |

  نيچه درست ميگويد كه (( لطفا دروغهاي مردم را نابود نكنيد٬ توهماتشان رااز بين نبريد اگر اين كار را بكنيد٬   آنان اصلا نميتوانند زندگي كنند واز پاي درخواهندآمد.))

        

 آري مردم نميتوانند چيزي بيابند تابرايش زندگي كنند.

آنان به خاطر توهماتشان زندگي ميكنند. توهمات مردم است كه به آنان اميد زندگي ميدهد. آنان براي فردايي زندگي ميكنند كه هرگز نخواهد آمد . آنان در اشتياقي زندگي ميكنندكه هرگز ارضاء نخواهد شد.

 ولي چه ارضاء بشود وچه نشود ٬ توسط همين اشتياق ها٬ همين خواسته ها و همين انتظارات و توهمات و اميدهاست كه آنان زندگي خود را تا گور همراه خود ميكشند.آگر توهمات آنان را نابود كني ٬ ممكن است همين حالا بيافتند وبميرند زيرا كه ديگر زندگي برايشان معنايي نخواهد داشت.

                                                                                                             ادامه دارد..........


 

Biscuits of Love

 

When I think of Grandma
They make me feel whole
Gathering at her house
With all the family there
We made lots of memories
For all of us to share

Lessons that she taught me
Guide me through the day

 

If I listened closely
I cannot go astray
Love and commitment
She drilled into me
Making the person I am
Just who I want to be

Grandma has many names
Each one has their chosen
But the name I want her called
Starts with love,
For she is warm and not frozen

 

                                                     

good old days      

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 20:9 توسط Tala |

این مصاحبه را از آرشیو همشهری پیدا کردم. جالبه.
 
گفت وگو با جمال الدين خرمي نژاد، نقاش
اتفاقات ناگهاني در حركت قلم مو
006975.jpg
گفت وگو: الهه رحماني خاكي
در تمام آثار سيد جمال الدين خرمي نژاد آبرنگ كار ايراني ، مي توان ردپاي ايران و ايراني بودن را به وضوح پيدا كرد. دانشجويان بسياري در دانشگاههاي علم و صنعت، الزهراء، هنر، آزاد اسلامي و دانشگاه تهران از حضور در كلاسهاي او بهره برده اند.
خرمي نژاد دبير بي ينال و جشنواره هاي مختلفي در داخل و خارج از كشور و عضو هيأت انتخاب آثار در جشنواره هاي متعددي بوده است. برگزاري بيش از ۱۵۰ نمايشگاه نقاشي گروهي و انفرادي در داخل و خارج كشور از جمله فعاليتهاي هنري اين هنرمند است. همچنين تعدادي از آثار خرمي نژاد در موزه هنرهاي معاصر، موزه شهدا، مجموعه فرهنگي آزادي و موزه امام علي(ع) نگهداري مي شوند. گفته ها و نظريات اين هنرمند را درباره آثارش و هنر نقاشي امروز مي خوانيد.
* از خودتان بگوييد؟ اين كه متولد چه سالي هستيد و از كجا حرفه نقاشي را آغاز كرده ايد؟ و چه اساتيدي را شاگردي كرديد؟
- متولد ۱۳۲۴ هستم و امسال ۵۸ سال را تمام كردم و وارد ۵۹ سالگي مي شوم. ۱۰ ساله بودم كه بر حسب تشخيص استعدادم توسط پدرم به شاگردي استاد هوشنگ پيماني كه در حال حاضر خارج از كشور به سر مي برد، درآمدم و با او فراگيري نقاشي را به سبك رئال آغاز كردم. استاد خوبي بود و ياد و خاطره اش هميشه برايم گرامي است. در سال ۴۲ وارد هنرستان هنرهاي زيباي پسرانه شدم، استادان بسيار خوبي داشتم همانند مرحوم كاظمي، آقاي داودي و همين طور آذرگين، محسن وزيري . همچنين استادي داشتم به نام اشلامينگر كه از اساتيد مدرسه آلماني باهاوس بود و بهترين استادم آقاي مهدي ويشكايي را شاگردي كردم. از همان دوران كودكي كه نقاشي را شروع كردم، علاقه خاصي به سبك رئال داشتم و اين سبك برايم بسيار جالب بود.
* اشاره به سبك رئال كرديد،  چه چيزي باعث شده كه شما با وجود تجربه سبكهاي مختلف همچنان اين روش را متمايز مي دانيد؟
- من سبكها و روشهاي مختلفي را تجربه كرده ام. سبك رئاليسم برخلاف مدرنيسم است. كارهاي مدرن هيچ گاه مرا راضي نكرده است؛ چون احساس مي كنم كه داراي يك سري قواعد خيلي كليشه اي است كه اتفاق خاصي حداقل از نظر من در آن نمي افتد. اما همانطور كه پيوسته راهم را در سبك رئاليسم ادامه مي دهم، هميشه اعتقاد دارم كه يك نقاش رئاليسم بايد معاصر باشد. معاصر كلمه مهمي در اين جا به شمار مي رود و به اصطلاح درك مفهوم زمان و بودن در آن مقطع از جهان كه در حال رشد و شكوفايي و پيشرفت است،  مي باشد. تمام پيشرفتها در تمامي ابعاد اتفاق مي افتد و هنر هم مستثني از اين مقوله نيست.
* از آبرنگ و تكنيك هاي آن برايمان بگوييد؟
- آبرنگ تعريفي خاص و ويژگي هاي خاص خودش را دارد. اين روش نوعي نقاشي است كه در آن خيلي از نتيجه كار نمي توان مطمئن بود، زيرا اتفاقات ناگهاني كه هنگام حركت قلم مو روي كاغذ پيش مي آيد گاه موجب زيبايي و جذابيت بيشتري از آنچه كه انتظارش را داريم، مي شود. يك هنرمند آبرنگ كار بايد هوشمندانه اين اتفاقات را استقبال كند و به سمتي هدايتشان كند كه اثر را زيباتر نشان دهد.
آبرنگ با وجود اين كه زلالي و رواني و راحتي خاصي در تكنيك دارد اما از نظر كار، يكي از مشكل ترين گرايشهاي نقاشي است. اين تكنيك جذابيتي را در انسان به وجود مي آورد كه مي توان آن را مديون سبكي رنگها و رواني آنها و ايجاد اتمسفرهاي خوب طبيعت در آبرنگ دانست. آبرنگ جزو گرايشهايي است كه نبايد در آن اشتباه شود. زيرا اولين اشتباه مي تواند آخرين اشتباه هنرمند در خلق اثر باشد و با اصلاح نمي توان در آن ساخت و ساز كرد.
در كار آبرنگ بايد خوب انديشيد و از عنصر فكر خوب استفاده كرد، خوب ديد و خوب كار كرد. يعني سه عنصر دست و چشم و به خصوص تفكر در اين كار نقش بسزايي دارند. به اين جهت يك اثر هنري خوب آبرنگ، اثري است كه متفكرانه اتفاق افتاده باشد و ردپاي فكر و انديشه را به بيننده و مخاطب منتقل كند. به همين جهت است كه بينندگان و مردم ارتباطي خوب با اين تكنيك نقاشي برقرار مي كنند.
ما اگر فيزيك طبيعت را در نظر بگيريم به دليل اكسيژن و هواي مرطوب و بودن هوا و آب و عناصري مثل اين دقيقاً  آن چيزي را كه در آبرنگ داريم مي بينيم و با همان امكانات از آن استفاده مي كنيم. آبي كه در طبيعت است، همان عنصري است كه در نقاشي رنگ طبيعت را روي بوم يا كاغذ با آن منتقل مي كنيم. آبرنگ گرايشي است كه در تاريخ هنر ما از گذشته هاي دور وجود داشته است و آن را نوعي رنگ رومي مي گفتند. به اين معني كه در اين تكنيك مديوم آب و پودر رنگ به همراه صمغي بود كه از آن به عنوان بسط رنگ استفاده مي شد. در هنر ما پديده آبرنگ جايگاه ويژه اي داشته و گرايش ناآشنايي براي هنرمندان ما نيست؛ اما شكي نيست كه هنر غرب امروز تأثير بسزايي در كار هنرمندان دوره حاضر داشته است و پيشنهاد من اين است كه هنرمندان هميشه هويت ايراني را بايد در قلم خود داشته باشند و در قالب و نقش تفكر غربي كار خود را ارائه ندهند، بلكه ما بايد ابزار و روش را از دنياي پيشرفته بگيريم و با پيشينه ممكن خودمان ادغام كنيم. آن زمان است كه آنچه به دست مي آيد هماني است كه حال و هواي ملي و ايراني بودن را در خود دارد.
* در نقاشي شما، آثار بسياري از معماري ايران به چشم مي خورد. آيا علاقه خاصي به معماري داريد؟
- يكي از نشانه هاي بارز تمدن ما معماري هاي ادوار مختلف است. چه بعد از اسلام و چه قبل از اسلام. همچنين به ويژگي هاي هر دوره از تاريخ نبايد سطحي نگاه كرد. بايد عميق ديد و تكنيكي كه شايسته بيان و نمايش اين آثار است را به كار گرفت. من به ساختمان هاي آجري و گرم كويري علاقه بسيار دارم و دليل گرايش من به سبك معماري قديم ايران اين است كه روزي با خانواده به اصفهان رفته بوديم كه در كوچه پس كوچه هاي شهر خرده هاي گچ و آينه كاري و كاشي كاري را بر روي زمين ديدم و در كنار آن خرده ها يك ساختمان بي هويت با معماري مبتذل كپي شده دست چندم غربي را جايگزين كرده بودند كه اين خود باعث شد بسيار متأسف شوم.
به همين دليل احساس كردم ممكن است معماري كهن ما در مسيري قرار بگيرد كه به خاطر سودجويي ها و سهل انگاري ها به سمت و سوي معماري بي نظم و بي هويت غربي هدايت شود. پس از اين با نوعي احساس نگراني شروع به كار در اين حيطه كردم و به پيشنهاد دوستي اين راه را ادامه دادم و تاكنون بالغ بر۵۰ اثر از تمام نقاط ايران چه از لحاظ بافتهاي معماري، اجتماعي و بخشهاي طبيعي ايران كار كردم و اين مجموعه را به كتابي با عنوان «ايران سرزمين آب و رنگ» گردآوري نمودم.
* هنر مدرن در آثار نقاشان امروز را چطور مي بينيد؟
- ما در چند ساله اخير يكسري حركتهاي بي رويه به سوي مدرنيزه شدن داشتيم. البته بهتر است در ابتدا بگويم كه من هم نقاشي مدرن را دوست داشته و به آن اعتقاد دارم؛ ولي نقاشي مدرني كه داراي هويت تاريخي باشد. اين روزها به دليل عدم توانايي برخي هنرمندان به دانشجويان دانشكده ها، نقاشي مدرن به نوعي تحميل مي شود، آن هم با فرهنگي كه دانشجويان شناختي از آن ندارند. مردم ما با تمدن نو آشنا هستند و با تمدن پيشين خود مأنوسند و به دليل تمدن كهن و پرافتخاري كه ما داريم، چنين سبكهاي نوي هويتي را دنبال مي كنند كه در اين كارهاي مدرن كمتر به چشم مي خورد. متأسفانه در آثار خيلي از نقاشان ما ردپاي ايراني بودن و وابسته بودن به اين آب و خاك احساس نمي شود و صرفاً كپي يك نقاشي دست چندم فرهنگي ديگر را انجام مي دهند در حالي كه در دنيا هر گرايشي چه رئاليسم ،چه مدرن و يا امپرسيونيسمي و پست امپرسيونيسمي و مكاتب مختلف ديگر هر كدام جايگاه ويژه خودشان را دارند و كسي براي كسي تعيين تكليف نمي كند. در مجموع هر روش و گرايشي مخاطب ويژه خودش را دارد.
* يكي از سوابق مشخص شما در زمينه نقاشي، كار براي كودكان است در اين مورد توضيحي بفرماييد؟
- يكي از تخصصهاي من در رشته گرافيك، تصويرگري كتاب كودك است. من اين رشته را در دانشگاههاي مختلف تدريس مي كردم و در زمينه كار تصويرگري آثار زيادي در كتابهاي كودك داشته ام. موضوع قابل بحثي كه در اين زمينه وجود دارد، اين است كه اهميت تصويرگري كتاب كودك رو به فراموشي رفته است و اين هم به دليل عدم استقبال ناشرين و عدم كمك دولت و وزارت ارشاد است. و اگر هم كتاب كودك چاپ مي شود با پايين ترين سطح كيفيت در چاپ اتفاق مي افتد. اين در حالي است كه تمام دنيا اهميت خاصي به كودك و فرهنگ كودك قائل مي شوند؛ همانند نمايشگاههايي مثل بلونيا و براتيسلاوا. اين اهميت به دليل آينده ساز بودن كودكان هر كشور است و سرمايه گذاري روي اين سنين يعني ساختن آينده روشن و پرافتخار، ولي متأسفانه اينجا كتابي كه براي كودك نوشته مي شود با اينكه بهاي چندان بالايي هم ندارد، والدين تمايل زيادي به خريد آنها ندارند. در حالي كه طبيعتاً اين موضوع بسيار مهمي براي تربيت فرزندانشان مي تواند باشد.

بنظر من زنان در سرتاسر جهان با هم برابرند.

به خودم گفتم׃  راستي عجيب است!  عاقل ترين زن جهان نيز برفراز يكي از تپه هاي دهلي همين نظر را اظهار داشته و به من چنين تائيد كرده بود׃  عزيزم ! زنان در سرتا سر جهان سر ئته يك كرباسند. به هر ن‍‍‍‍‍ژاد و آب وهوا و مذهب تعلق داشته باشند در اصل با هم برابرند زيرا طبيعت انسان تغيير پذير نيست.آيا حق به جانب او نيست؟ وقتي  درست به وضع زن از اين سو تا آن سوي جهان مي نگريم مشاهده مي كنيم كه عموما بطور غير طبيعي ودر اشتباه محض بسر ميبردند و اعم از اينكه مانند حيوانات در باغ وحش جدا از مردان زندگي  كنندويا اينكه مانند كلاغ سيله تمام بدن را در چادر هاي سياه پنهان سازنندويا آنكه مانند جنگجويان باستاني به دلاوريهاي حيرت انگيز پردازند و سينه خود را مملو ازنشان و مدال كنند هيچ كدام چنانچه بايد از سعادت حقيقي واز مزاياي اصلي جنس خود بر خوردار نيستند و من شخصا نميتوانستم بين  تاثري كه از مشاهده عروس تيره بخت كراچي و غمي كه از ديدن سرباز زن آنكارا احساس كردم كداميك شديدتر بود و نيز نمي توانستم بدرستي تشخيص  آيا آن زن با پاي باندبسته وحشت انگيز تر است يا .......................

.................  همه زنان كم وبيش راه غلطي را پيش گرفته اند كه جز رنج و عذاب پاياني ندارد. وردي كه امروز بر سر زبان تمام زنان جهان جاري است عبارت از استقلال وپيشرفت است . در هر نقطه اي از جهان كه فرود آمدم به همين دو كلمه بر ميخوردم كه گفتي مانند آدامس در دهانها جويده مي شود غافل از اينكه اين آدامس ممكن است معده آنانرا سخت ناراحت كند.

................ در اين گردش جز چرخيدن يكنواخت و يكسان همه زنان را دور يك محور رنج و بدبختي احمقانه چيز جالبي نديده و به اين نتيجه رسيده بودم كه هيچ كدام چنانچه بايد راه نيك بختي حقيقي را تشخيص نداده اند.

  ((جنس ضعيف – اوريانا فالاچي – ترجمه : ويدا مشفق ))

 

(جنس ضعيف)  را چند ماه پيش خوندم البته خيلي دير فهميدم خانم فالاچي كتابي در مورد مسايل زنان دارند،  همان طور كه خودش در ابتداي كتاب نيز اشاره ميكند׃  من تا آنجا كه برايم امكان پذير باشد، سعي دارم درباره زنان و مسايلي كه به آنان مربوط ميشود٬ چيزي ننويسم . نميدانم چرا در اين مورد دچار ناراحتي مي شوم و موضوع به نظرم مسخره مي رسد. نمي فهمم مگر زنها نژاد مخصوصي هستند كه موضوع جداگانه و خاصي را ٬ مخصوص در مطبوعات، تشكيل دهند. مانند موضوعي مثل ورزش ٬ سياست يا پيش بيني هواي كشور ! خداوند زن ومرد را آفريد كه در كنار يكديگر زندگي كنند و از آنجاكه چنين امري، بر خلاف عقيده عده اي از منحرفين٬ بسيار لذت بخش نيز هست دليلي نميبينم كه با زنها هم چون موجوداتي رفتار كنيد كه در يك كره ديگر زندگي كرده و خود توليد مثل ميكنند. آنچه مورد توجه مردهاست مورد توجه زنها نيز هست............. بنابراين وقتي از من ميپرسند (( شما براي زنها مطلب مينويسيد ؟)) يا (( در باره زنها مينويسيد؟)) سخت عصباني ميشوم.

اگر شما هم اين كتاب را خوانده ايد و اطلاعات ديگري از خانم فالاچي داريد من را هم بي نصيب نذاريد.

 

-   پست قبلي فقط يكي از صدها احساس ضد ونقيضي هست كه در گذر لحظه هاي اين به اصطلاح زندگي دچارش ميشوم يا بهتر بگويم همه ميشويم. يك لحظه مي خواهي تمام شود و تنها چندي بعد زاويه اي جديد و زيبا را كشف ميكني... اوه يعني ارزشش را دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 10:44 توسط Tala |

 Stop the world,

             I want to get off

   

   

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 23:34 توسط Tala |

وارث حوا

تقلایی بیهوده،
دست و پا زدن را قالب روح خود کردن
برای ارتقای آنچه در ظرفیت تو نبود
مگر یادت نمی آید
که حوا برای چه خلق شده بود
کفش های آدم را جفت کند
گام های بلند او بود که
سرنوشت بشریت را می ساخت
تو کجا ایستاده ای که دستت به هیچ حا نمی رسد

چرا چهره مادرم را به یاد نمی آورم
انگار برای همیشه پشت دود سیگارهای پدر کدر مانده است
مات و مبهوت!

واینک من، وارث حوا
این بار ایستاده ام،
کفشهای آدم را جفت نخواهم کرد
سیگار پدر را خاموش خواهم کرد
تمام میوه های ممنوعه را خواهم چید
هر چه باشد من دختر خلف حوای مرتدم

سارا اصغری

 

 

یه تست خودآزمایی (از این تست های لوس روانشناسی نیست و البته به زبان انگلیسی) :                               

 http://take-this.kasumiko.net/

   قوانین احمقانه در امریکا :   Stupid Laws     

http://www.ahajokes.com/stupid_laws.html

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 18:12 توسط Tala |

 

 

دشتهايي چه فراخ!

كوههايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من در اين آبادي،پي چيزي ميگشتم:

پي بي خوابي شايد، پي نوري، ريگي،لبخندي.

 

در دل من چيزي است،

مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.

دورها آوايي است كه مرا ميخواند.

 

سهراب سپهري


 

فريادهايي که صدايش به هيچستان رسيد
و در آنجا هم گوش‌ها پر از ترس و ترديد
فقط صداي باتوم
و آه و فغان
ميعادگاهي بود براي صداي آزادي
ولي اينجا فقط مجسمه آزادي را بايد يواشکي تصور کرد
زن - برابري - حقوق
شعارهاي شعرگونه
براي زن‌هاي پوست انداخته
جز سياهي بر اندام ظريف
جز کبودي‌هاي قايم شده
چيزي اينجا نيست
مدتهاست که اجازه‌اي براي فرياد نيست
و ديگر صدايي هم نمانده
فقط تصويري از زن امروز
زن ديروز و شايد زن فردا
آنگونه که خودشان مي‌خواهند
حقوق را از سياهه زنان خط بزنيد
زن‌هاي بي‌صدا
شايسته‌تر و محجوب‌ترند
همان زن‌هاي خانگي
مانند گربه‌هاي خانگي
تربيت شده فرهنگ امروز
تجدد تعريف شده امروز
دريغ و درد
و صد افسوس .....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 14:29 توسط Tala |

چه شد که فکر کردیم، قیم زنان هستیم؟

ایمان مظفری

مساله ی قیومیت و ولایت مرد بر همسر، از جمله مباحثی است که در حوزه ی زنان دچار چالش های جدی می شود. زیرا در پس مساله ولایت بر همسر، فرهنگ و باوری نهفته است که سال های متمادی خود را هویت یابی کرده است.

 در این فرهنگ، همواره سعی بر آن شده تا از مرد خانواده، عنصری ساخته و پرداخته شود که مالک و صاحب تمام ارکان آن است. در ولایت بر همسر این موضوع بیشتر خود را نشان می دهد. آنجا که مرد تصور می کند، نگهبان خانه است و رفتارهای تمام بازیگران عرصه ی خانواده باید در کنترل و اراده ی او باشند.

در فرهنگی که ما از آن به عنوان «مردسالاری» یاد می کنیم، مردان سعی می کنند، به عناصر خانواده از جمله همسران خود، ارزش هایی عطاء کنند که نشان دهنده ی غیرت، جوانمردی، تعصب و حامی گری آنان باشد. این ارزش ها گاه آنقدر جنبه ی معنوی و آرمانی می یابند که کم کم برای مرد تبدیل به یک وظیفه می شود تا بر اساس آن از خانه و کیان خانواده حفظ و حراست نماید.

در این برداشت مردان باید مراقب باشند تا زنان خود را از دست ندهند و یا احیانا توسط مردان دیگر به تاراج برده نشود. تقریبا همان وظیفه ای را انجام می دهند، که مردان ایرانی در هنگام حمله مغولان به ایران انجام می دادند. مردان مراقب زنان خود بودند تا به یغما برده نشوند. در این شرایط است که لغات و فرهنگ واژگان با بار معنایی خاص خود را هویت یابی می کنند مانند ناموس. این واژگان از دل این شرایط برمی خیزد.

شاید واژه ی «ناموس» درونی ترین حس مردان را درباره ی زنان منعکس نماید. وقتی می گویند، «ناموسش در خطر است»، کوهی از برداشت ها و باورهای تجاوز گرایانه و منعبث از برداشت های جنسی در ذهن و فکر این مردان منعکس می شود.

در جای دیگری بحثی را مطرح کرده ام که فکر نمی کنم بحث جدیدی باشد، اما به طور جدی از آن یاد کرده ام. زیرا گمان می کنم که این بحث در درون خود محتوای عمیقی از لایه های مردسالاری را منعکس می کند. در آنجا از مفهومی به کار بردم به نام، «درگیری جنس گرایانه» ی مردان. به این مفهوم که، مرد (از هر طیفی اعم از سنتی، مدرن، نو اندیش و...) همواره در تحلیل، تفسیر یا برداشت های خود پیرامون زنان، درگیر مساله ی جنس آنهاست. یعنی یک نگاه صرفا فیزیولوژیک و اندام واره.

وقتی مرد، سطح تحلیل و گفتمان خود را از زن (اعم از مادر، خواهر، همسر، دختر و...) بر مبنای جنس آنها تقلیل می دهد، نتیجه آن می شود که او همواره نگران و دلواپس از دست رفتن بدن و جسم آنهاست. پس باید مراقب باشد و در کشاکش حوادث روزگار، خود را از تمامی جهات برای حفظ و نگهداری از آنها آماده نگاه دارد.

وقتی در کنار «درگیری جنس گرایانه» مردان، موضوع حوزه های خصوصی و عمومی پیش می آید، تازه نمودهای بارز و معانی عینی آن رشد و نمو می یابد. زنان به فرمان مردان مجبورند ساعات ورود و خروج خود به منزل را با او هماهنگ کنند، بگویند با چه کسانی و برای چه اموری تماس تلفنی دارند، با چه دوستانی رابطه دارند، چرا می خواهند به دنبال کار باشند، چرا سر پنجره رفتند و هزاران نمود عینی دیگر که یقینا زنان درگیر با این بحث بهتر از نگارنده با زوایای آشکار و پنهان آن آشنا هستند.    

برداشت صرف جنسی مردان از زنان، موجب می شود تا عرصه ی خصوصی جزو خصوصی ترین مایملک های مردان درآید و همواره در تلاش برای حراست از آنها باشند. نمونه های آشکار در جوامع قبیله ای مانند قتل های خونین ناموسی در استان هایی نظیر خوزستان، هرمزگان  و... دقیقا بر اساس همین برداشت ها رخ می دهند. تمامی این مردان تصور می کنند، که مثلا با دوستی دختر خانواده با پسر، تمام حیثیت، آبرو  و تعصبات قومی لگد مال شده است و هیچ چاره ای جز کشتن نیست. شاید وجدان مرد اینگونه آسوده شود و حداقل فکر کند که لکه ی ننگ را از خود زدوده است. از سوی دیگر آسوده خاطر می گردد که نقش اصلی خود را به عنوان ولی و قیم خانواده ایفاء نموده و طبیعی است که از هیچ جنایتی در این راه دریغ نورزد.

جالب توجه اینکه این رفتارهای تندرویانه صرفا در طیف سنتی جامعه نمود ندارد و برخوردهایی مشابه نیز حتی در طیف مردان روشنفکر جامعه رخ می دهد.

تصور می کنم که باید روی این نقطه ی حساس ایستاد و پرسش های اساسی را اینگونه مطرح که «چرا ما مردان زنان را ملاک آبرو، حیثیت و تعصب خود می دانیم؟ چه شد که ما فکر کردیم قیم زنان هستیم؟ چه کسی گفته است که باید با چنگ و دندان مراقب بود تا آنچه ناموس ما است را ندزدند؟ چه چیزی باعث شد تا زنان را صرفا در دامنه تمایلات جنسی تعریف کنیم؟ و چرا حقوق بخش بزرگی از این جامعه به بهانه شرف و حیثیت لگدمال می کنیم».

 

زنستان شماره ۶

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 20:0 توسط Tala |

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 23:10 توسط Tala |

Progressive or Demeaning?


Seigheh is a temporary contract between a man and a woman that allows sexual interaction and sets the conditions, including the duration of the contract (which could be as short as few minutes or as long as many years) and financial obligations of the parties. This controversial practice dates back to beginning of the Islam but lost its popularity in modern Iran until the Islamic revolution of 1979 when it became legal. Since then, it has become common for interaction with the opposite sex for reasons ranging from preventing government harassment to gaining protection and financial support for poor or divorcee women. Today, prostitution is also practiced legally in the name of Seigheh.

In spite of its legal status and wide practice, Seigheh remains a socially undesirable, even deplorable practice that is not openly admitted. The temporary nature and notion of financial obligation, troubles many who call Seigheh a form of legal prostitution that jeopardizes the institution of marriage and family, and undermines women's dignity.

Supporters of Seigheh argue that it is a practical solution to a social need under the framework of Islamic laws. It is a progressive measure that rather than demeaning women, acknowledges female sexual desire and facilitates that, something that the West has come to accept only in the last few decades. Similarly, it is pointed out that free sexual relations in the West have coexisted for decades with the constitution of marriage without underminning it. The financial obligations many find troubling is also regarded as protection for women and compared to notion of the prenuptial agreements that are becoming increasingly popular in the West. Finally, it is argued that Seigheh, is an indicator of how progressive and equipped Islam is in dealing with social ills and needs that other religions and societies often deny or ignore.

 

صيغه قراردادی است شرعی و قانونی میان مرد و زن که معاشرت جنسی را در زمانی محدود با توافق بر میزان مسولیت مادی مرد نسبت به زن مجاز مینماید.

این سنت مذهبی که در طول زمان به فراموشی سپرده شده بود پس از انقلاب اسلامی قانونی و رایج شد. امروزه علاوه بر مردان مذهبی، مردان و زنان زيادی برای معاشرت های جنسی بدون مزاحمت دولت و برخی زنان مطلقه برای حمایت مادی و معنوی به صیغه روی میآورند. اکنون تن فروشی در ايران نيز زير پوشش صيغه انجام می شود .

علارغم متداول بودن, صیغه از نظر اجتماعی عملی نا پسند محسوب میشود و غالبا با سکوت و پنهان کاری انجام میشود. اجازه صیغه کودک خرد سال، زمان محدود، و مسولیت مادی در صیغه موجب انتقاد شدید از این سنت مذهبی شده تا جایکه برخی آنرا تن فروشی قانونی و استفاده جنسی قانونی از کودکان خوانده اند و آنرا موجب تضعیف خانواده و تحقیر زنان دانسته اند.

مدافعین، صیغه را راه حلی قانونی و عملی در جواب به نیاز جنسی زنان و مردان خارج از محدوده خانواده میدانند که نه تنها زن را تحقیر نمی کند بلکه نیاز جنسی او را می پذیرد. از دید این گروه بحث تضعیف خانواده نیز با اشاره به روابط آزاد زن و مرد در غرب رد میشود. مسولیت مادی مرد نسبت به زن نیز میتواند به عنوان توافقنامه پیش از ازدواج محسوب شود

(prenuptual agreement)

این گروه پا را فراتر گذاشته و صیغه را نشان بارزی از پیشرو بودن اسلام در جوابگویی به واقعیت های اجتماعی که دیگر مذاهب آن را نادیده گرفته اند و یا با سکوت برگذار کرده اند میدانند.

comment on this site
+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 11:30 توسط Tala |

 LOVE IS JUST A FOUR-LETTER WORD 

                Words and Music by Bob Dylan
Seems like only yesterday
I left my mind behind
Down in the Gypsy Cafe«
With a friend of a friend of mine
She sat with a baby heavy on her knee
Yet spoke of life most free from slavery
With eyes that showed no trace of misery
A phrase in connection first with she I heard
That love is just a four-letter word

Outside a rambling store-front window
Cats meowed to the break of day
Me, I kept my mouth shut, too
To you I had no words to say
My experience was limited and underfed
You wer