دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي،پي چيزي ميگشتم:
پي بي خوابي شايد، پي نوري، ريگي،لبخندي.
در دل من چيزي است،
مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است كه مرا ميخواند.
سهراب سپهري
فريادهايي که صدايش به هيچستان رسيد
و در آنجا هم گوشها پر از ترس و ترديد
فقط صداي باتوم
و آه و فغان
ميعادگاهي بود براي صداي آزادي
ولي اينجا فقط مجسمه آزادي را بايد يواشکي تصور کرد
زن - برابري - حقوق
شعارهاي شعرگونه
براي زنهاي پوست انداخته
جز سياهي بر اندام ظريف
جز کبوديهاي قايم شده
چيزي اينجا نيست
مدتهاست که اجازهاي براي فرياد نيست
و ديگر صدايي هم نمانده
فقط تصويري از زن امروز
زن ديروز و شايد زن فردا
آنگونه که خودشان ميخواهند
حقوق را از سياهه زنان خط بزنيد
زنهاي بيصدا
شايستهتر و محجوبترند
همان زنهاي خانگي
مانند گربههاي خانگي
تربيت شده فرهنگ امروز
تجدد تعريف شده امروز
دريغ و درد
و صد افسوس .....